اين مقاله نگاهي دارد به يك فن ساده اما قدرتمند كه به كمك آن مي توانيد موفقيت را لمس كنيد.

عبارتي كه بيانگر مأموريت شماست به زمان حال بيان مي شود، همانطور كه شما امروز فردي شده ايد كه در گذشته ترسيم مي كرديد.

 اين ترسيم معمولاً مثبت است تا اينكه منفي باشد. و كاملاً شخصي است. حال به كمك همين ذهنيت كه از خود ساخته ايد مي توانيد خصوصيات مثبت خود را تقویت كنيد تا با گذشت زمان تبديل به فردي قدرتمند و موفق  شويد. چرا كه  موفق يت هر كس زاييده خصوصيات منحصر به فرد اوست.

 خود را درست برنامه ريزي كنيد.

ناخودآگاه شما فقط مي تواند مأموريت هاي شما را به صورت يك سري دستورات قبول كند به شرطي كه اين دستورات را در زمان حال، مثبت و قاطع بيان كنيد.

 اگر بخواهم يك جمله خوب براي يك فروشنده بگويم اين است: «من يك فروشنده استثنايي هستم.» جمله كامل و تمام عياري به نظر مي رسد. خوب حال اگر فرض كنيم شما واقعاً يك فروشنده يا مسئول فروش هستيد بعد از هر فروش تلفني بايد عملكرد خود را مرور كنيد و ببينيد مأموريت خود را چقدر مطابق جمله بالا انجام داده ايد.

 به عنوان يك فروشنده برتر بايد فروش خود را با استانداردهاي بالا مقايسه كنيد و فعاليت خود را به آن سمت سوق دهيد. شما دائماً در حال بهتر شدن هستيد. هر روز در هر راهي كه قدم بر مي داريد با چشم باز به سمت شخص ايده آلي كه در رويا از خود ساخته ايد نزديكتر مي شويد.

 سرلوحه خود را تعيين كنيد

فرض كنيد يك سال بعد يكي از مشتريان شما با يك مشتري احتمالي شما قرار ملاقات دارد و مشتري احتمالي درباره شما مي پرسد خوب هدف شما اين خواهد بود كه در طول اين يكسال چنان عمل كنيد كه آن مشتري شما را با كلمات افسانه اي توصيف كند.

 سرلوحه شما يا «عبارت مأموريت » شما همان جمله اي است كه او درباره شما خواهد گفت. يا بهترين جمله اي است كه مي خواهيد او درباره شما بزند، سرلوحه شما در حرفه و زندگي خواهد شد.

 خود را با خود مقايسه كنيد

خوب حال كه عبارت مأموريت يا سرلوحه خود را بيان كرديد. مي توانيد آن را بخوانيد، مرور كنيد و مرتباً آن را بهينه سازي كنيد.

شما مي توانيد صفاتي را به آن اضافه كنيد و همينطور صفاتي را كه در اين عبارت وجود دارد به صورت شفاف تعريف كنيد. اين عبارت مي شود «باور شما، فلسفه زندگي شما، مهمترين عقايد شما و راهنمايي براي رفتار شما در ارتباط با ديگران.

«هر روز مي توانيد رفتار خود را بررسي و ارزيابي كنيد و آن را با استانداردهايي كه در اين عبارت مشخص كرده ايد مقايسه كنيد.»

 دوباره تكرار مي كنم:

«هر روز مي توانيد رفتارهاي خود را با استانداردهايي كه در اين عبارت مشخص كرده ايد مقايسه كنيد.»

 شخصيت خود را شكل دهيد.

با گذشت زمان وقايع قابل توجهي روي مي دهد. همانطور كه شما «عبارت مأموريت» شخصي خود را مي خوانيد و مرور مي كنيد، به طور ناخودآگاه خود را در مي يابيد، كلمات جدول خود را تكميل مي كنيد و رفتار خود را تكميل مي كنيد به طوري كه روز به روز به فرد ايده آلي كه تعريف كرده ايد نزديكتر مي شويد.

مردم تغييراتي كه در شما ايجاد شده است را متوجه مي شوند. به مرور متوجه مي شويد در خود شخصيتي را خلق كرده ايد كه قبلاً آن را در ديگران مي ديديد و تحسين مي كرديد. شما ريخته گر و شكل دهنده سرنوشت خود خواهيد شد.

 تمرين عملي

در اين جا دو كار را ذكر مي كنم كه با انجام آنها مي تواند در عملي كردن اين تئوري به موفق يت بيشتري دست پيدا كنيد.

اول، فرض كنيد يكي از مشتريان قديمي مي خواهد درباره شما با يكي از مشتريان احتمالي شما صحبت كند، از او مي خواهيد درباره شما چه بگويد چگونه با مشتري خود رفتار مي كنيد تا مطمئن شويد اين حرفها را به مشتري آينده شما خواهد زد.

دوم، با خود جملات مثبت را تكرار كنيد.

 مغز خود را با پيام هاي مثبت تغذيه كنيد پيام هايي كه اهداف شما را توصيف مي كند. پيام هايي كه فرد ايده آلي كه مي خواهيد باشيد توصيف مي كند، را با خود تكرار كنيد.

برای غلبه بر باورهای محدود کننده چه باید کرد ؟

نکته: اگر به دنبال نتیجه هستید، خواندن این مراحل به تنهایی کافی نیست. باید همه کارهایی که هر مرحله از شما می‌خواهد را انجام دهید. بهتر است جایی باشید که حواستان به چیزی پرت نشود، یک قلم و کاغذ بردارید و شروع کنید.

1. چه عقایدی دارید؟

عقاید و باورها، مفاهیم و تصورات ذهنی هستند که درمورد خودمان و دنیای اطرافمان داریم و بعنوان حقایقی مطلق به آنها نگاه می‌کنیم. باورها احساسی، روانی و گاهی غیرمنطقی هستند.

 آنها از تجربیات و ارتباط ما با دنیای اطرافمان شکل می‌گیرند. این باورها الگوی ذهنی ما را شکل می‌دهند. خیلی‌ها آن را باورهای ناخودآگاه می‌نامند. معمولاً این باورها نه تنها خدمتی به ما نمی‌کنند بلکه ما را از دنبال کردن آرزوها و آزادانه زندگی کردن بازمی‌دارند.

خیلی از این باورها در دوران کودکی ما شکل گرفته‌اند. ما آنها را به واسطه ارتباطاتی که با دیگران داشته‌ایم—مثل وقتی که بخاطر کار اشتباهی که می‌کردیم تنبیه شدیم—به دست آورده‌ایم.

باوری که درنتیجه این می‌تواند به وجود آید این است که به اندازه کافی خوب نیستید که بعدها بر باورهایی که در دوران بزرگسالی بر ما اثر می‌گذارد، نفوذ می‌کند.

باورهای مربوط به روابط هم بسیار متداول هستند زیرا اتفاقات مربوط به آنها معمولاً از نظر احساسی بسیار قوی هستند و تاثیراتی ماندگار بر ذهن ناخودآگاه می‌گذارند.

 اگر در ابتدای دوران نوجوانی رابطه‌ای شکست‌خورده را تجربه کنیم، ممکن است به این نتیجه برسیم که لیاقت یک رابطه عاشقانه خوب را نداریم یا اینکه عشق همیشه توام با رنج و عذاب است.

روی یک برگه کاغذ، بعضی از باورهای خود را درمورد خودتان و دنیای اطرافتان یادداشت کنید؛ باورهایی که آنها را بعنوان واقعیت پذیرفته‌اید. مخصوصاً آنهایی که می‌دانید عمومیت یافته‌اند و دیگر برای  زندگی شخصی و سلامت شما مفید نیستند.

 بعضی از این جملات ممکن است به نظر برسد که آگاهانه به آنها اعتقاد ندارید، اما اگر متوجه یک واکنش احساسی در بدنتان شدید، معنی آن این است که آن باور را با خود دارید.

در زیر به برخی از این باورها اشاره می‌کنیم:

- من آدم مهمی نیستم

- پول درآوردن خیلی سخت است

- من به اندازه کافی خوب نیستم

- من به اندازه کافی باهوش نیستم

- من لیاقتش را ندارم

-سنم خیلی کم است، هیچکس من را جدی نمی‌گیرد

- سنم خیلی زیاد است، برای شروع کردن خیلی دیر است...

- من خیلی سخت کار می‌کنم. برای پول درآوردن سخت کار می‌کنم.

- من خیلی بدشانسم. همیشه اتفاقات بد برای من می‌افتد.

- من نویسنده بدی هستم

- من لیاقت یک رابطه عاشقانه را ندارم

- برای موفق بودن باید خیلی زحمت بکشم، بدون استراحت یا داشتن  زندگی اجتماعی کار کنم...

- من به اندازه کافی زیبا نیستم. نمی‌توانم کسی را پیدا کنم که مجذوبم شود.

- من مهندس خوبی نیستم. کارفرمایم خیلی زود متوجه این موضوع می‌شود.

می‌توانم ساعت‌های متمادی ادامه دهم و به این لیست اضافه کنم. این چیزی است که آگاهانه درمورد خودم فهمیده‌ام و سعی در تغییرش داشته‌ام. از تجربه شخصی خودم می‌توانم بگویم که از بین بردن این باورها خیلی کمکم کرده است و بعد از فهمیدم که چقدر خوبی در اطرافم وجود دارد.

با نوشتن این باورها برای خودتان، نسبت به آنها آگاه می‌شوید و می‌توانید برای غلبه بر آنها تلاش کنید.

2. یک مثال نقض پیدا کنید

یکی از باورهای قدم اول را انتخاب کنید که روی آن کار کنید و بقیه قدم‌ها را ادامه دهید.

برای باورتان، به دنبال یک نمونه مشخص باشید که آن باور درست نباشد. این می‌تواند تجربیات خودتان یا دیگران باشد.

بعنوان مثال:

- برای باور من نویسنده بدی هستم: وقتی دو سال پیش توانستم دو مقاله بنویسم، ثابت شد که این باور درست نیست.

- برای باور مردان خوش‌قیافه بیوفا و نامهربان هستند: این درمورد شوهر فلانی صدق نمی‌کند.

این قدم احتمال وجود اشتباه در باورتان را به شما نشان می‌دهد. در طول آن روز هر چه می‌توانید مصداق‌هایی از نقض آن باور پیدا کنید. مثلاً اگر باورتان این است که "هیچکس من را دوست ندارد"، کل روز را به دنبال کسانی باشید که دوستتان دارند.

اگر بعد از 10 دقیقه تلاش نتوانستید نمونه‌ای پیدا کنید، به سراغ قدم بعدی بروید.

3. این باور چطور به ضرر شما کار کرده است؟

به همه نمونه‌هایی که این باور به ضرر شما کار کرده است فکر کنید، اینکه شما را از پیش رفتن در   زندگی عقب نگه داشته است یا نگذاشته به چیزی که دوست دارید در   زندگی تان برسید.

 یا حتی تاثیرات منفی که از نظر احساسی و عاطفی بر روی شما داشته است. این باور چه آسیب‌هایی در گذشته به شما زده است؟ آنها را یادداشت کنید.

وقتی وارد عمل می‌شویم تغییر ایجاد می‌شود و درد می‌تواند یک محرک موثر برای تسریع میل ما به تغییر است. وقتی به اندازه کافی درد را تجربه کنید، خواستار تغییر می‌شوید و برای آن وارد عمل می‌گردید.

حالا چشمانتان را ببندید و دردی که بخاطر این باور تجربه کردید را حس کنید. تجسم کنید، بشنوید، و احساس آن لحظه‌تان را درک کنید. سعی کنید تاجایی که ممکن است واقعی باشد.

4. ریشه را پیدا کنید.

به عمق خاطرات گذشته‌تان نفوذ کنید—کودکی، دوران نوجوانی، ابتدای بیست سالگی یا حتی سالهای اخیر. چه نمونه‌هایی شما را به این نتیجه‌گیری رسانده است؟ مواردی مشخص پیدا کرده و آنها را با استفاده از تعداد کلمات لازم برای توصیفشان، یادداشت کنید.

نکته: بستن چشمانتان و تکرار عبارت آن باور در ذهنتان می‌تواند کمکتان کند. این احساساتی را تحریک می‌کند که برای پیدا کردن محل اصلی اتفاقات مربوط به آن باور کمکتان می‌کند.

بعنوان مثال:

- برای باور من نویسنده بدی هستم، من نمونه‌ای را به خاطر آوردم که معلم ادبیات دوران دبیرستانم گفته بود که مقاله بسیار بدی نوشته‌ام.

- برای باور مردان خوش‌قیافه بی‌وفا و نامهربان هستند، فهمیدم که خیلی از دوست‌پسرهای سابقم که یا بی‌وفا بوده‌ان یا نامهربان، مردان خوش‌قیافه‌ای بودند.

- برای باور من به اندازه کافی خوب نیستم، فهمیدم که این باور در دوران کودکی وقتی مادرم بخاطر اینکه نمی‌توانستم کارهایی که از من خواسته بود را همانطور انجام دهم که می‌خواست، از دستم خسته می‌شد، شکل گرفته است.

چشمانتان را ببندید و صحنه را مجسم کنید. آن صحنه را دوباره در ذهنتان زنده کنید و احساسی که آن لحظه داشتید را به خاطر آورید.

5. مفهوم جایگزین

اتفاق بیرونی که در مرحله 4 مشخص کردید، لزوماً به خودی خود مسئول شکل‌گیری باور ما نبوده است. بعنوان مثال، فقط به این دلیل که معلم دبیرستانم 15 سال پیش نارضایتی خود را از مقاله من ابراز کرده به این معنی نیست که باید این باور را در خود پرورش دهم که نویسنده بدی هستم.

من به این دلیل این باور را داشتم که قضاوتم از آن موقعیت این بود. من آن مفهوم را به آن داستان بسته بودم. من آن رویکرد را از میان بیشمار رویکرد مختلف که می‌توانست توصیف‌کننده آن موقعیت باشد، انتخاب کرده بودم. اما در آن زمان، یکی از آنها را انتخاب کردم و خود را به آن چسباندم.

این ما هستیم که به همه چیز مفهوم می‌دهیم. تنها قدرتی که هر اتفاق بیرونی می‌تواند داشته باشد، قدرتی است که ما به آن می‌دهیم.

حالا به بقیه رویکردها و نگرش‌هایی که می‌تواند توصیف‌کننده اتفاق بیرونی که مشخص کردید باشد، فکر کنید. می‌توانید وانمود کنید فردی دیگر هستید تا بتوانید آن اتفاق را از زوایای مختلف ببینید.

 برای مثالی که در بالا آوردم، اینکه نتیجه‌گیری کرده بودم، "من نویسنده بدی هستم"، چند نگرش جایگزین که می‌تواند توصیف‌کننده موقعیت باشد را عنوان می‌کند:

- معلمم روز بدی داشته است.

- سبک نوشتن معلمم با من متفاوت بوده است.

- من همیشه موقع امتحان دادن دچار اضطراب می‌شوم و همین باعث ضعیف شدن عملکردم در امتحانات می‌شود.

- شاید آن نوشته بهترین عملکرد من نبود اما یک اتفاق نادر بود.

چشمانتان را بسته و تصویر را از قدم 4 در ذهنتان مجسم کنید به استثنای اینکه دیگر به آن از این رویکرد جدی نگاه کنید. ببینید که برای انتخاب مفهومی که به آن اتفاق می‌دهید آزاد هستید.

حالا آن عبارت باور اولیه‌تان را کلامی تکرار کنید و ببینید چه حسی دارید. آیا احساس می‌کنید که واکنش احساسی شما به آن عبارت کمتر شده است یا دیگر وجود ندارد؟