روش جذب آدم ها در سه سوت
دارید وارد جایی می شوید که خیلی ها از شما شناخت درستی ندارند. درست همین جاست که شما می توانید از موقعیت نهایت استفاده را ببرید و از همین بدو ورود آدم جذابی شوید!
کسی نمی داند شما تا این لحظه آدم گوشه گیری بوده اید یا نچسب، خودشیفته ای یا هر چی. بنابراین می توانید از این موقعیت استفاده کنید تا ویژگی های منفی را کنار بگذارید. ضعف های سابق را بی خیال شوید و تبدیل به کسی شوید که سری در سرها دارد و آدم های زیادی دلشان می خواهد با او ارتباط داشته باشند.
چه کنیم؟ سر صحبت را با دوستان جدید باز کنید. شما باید آدم های خودتان را پیدا کنید. اگر دست نجنبانید از قافله عقب می مانید. باید از همان لحظه ورود به جایی مثل دانشگاه یا خوابگاه که لازمه اش زندگی جمعی است، برای خودتان پی رفقایی که با شخصیت و منش شما جور دربیایند باشید.
حتی اگر دوستی را فقط برای تقلب آخر ترمش بخواهید، باز هم باید از همین حالا اقدام کنید و متقلبین را بشناسید که در امتحان سرتان بی کلاه نماند. یا اگر از آن آدم هایی هستید که در چند دقیقه تنفس بین دو کلاس می خواهید بی حرف فقط پایه ساندویچ خوردن داشته باشید، هم.
به هر دلیلی آدم ها احتیاج به همراه و دوست دارند و برای پیدا کردنش همین امروز و همین الان باید اقدام کنید. درست روز اول و هفته اول و ماه اول. پس آماده باشید تا با راه های جلو رفتن و سر حرف را باز کردن و اثر گذاشتن آشنا شوید.
برای جذب آدم ها نکته های ظریفی را باید رعایت کرد
کم، آرام و گزیده گوی ...
گاهی وقت ها بهترین کار این است که آدم کلا کاری نکند. گاهی باید آدم شکارچی نباشد، شکار باشد. بازی ارتباط را که درست بچینید، نیاز چندانی به جلب توجه و بند کردن آدم های دوست داشتنی اطرافتان ندارید. شما باید:
آپدیت باشید
اگر نقشه تان را کشیده اید و می خواهید برای خودتان رفیق پیدا کنید، لازم است علاوه بر جذابیت های ظاهری به چیزهای دیگری هم توجه کنید. پس قبل از قرار گرفتن در موقعیت خودتان را آماده و مجهز کنید.
آرشیو یک هفته گذشته اخبار را ببینید که اگر لازم شد از آنها استفاده کنید. از آن بهتر اینکه در زمینه ای که سرگرمی تان است و به آن علاقه دارید اطلاعاتی جمع کنید؛ مثلا اگر به ادبیات علاقه مندید تا قبل از شورع ترم چند کتاب معروف یا جدید بخوانید، راجع به نویسنده اش کمی تحقیق کنید و چندتایی از عنوان کتاب ها را به خاطر بسپارید.
چک کنید ببینید امسال نوبل ادبیات را کی گرفته و بعدا به موقع و به جا بپرسید: راستی از این نویسندهه که امسال نوبل گرفت چیزی خوندنی؟ برای احتیاط نام برنده دو سال قبل را هم حفظ کنید. حالا طرفتان آچمز شده و گمان می کند با یک آدم حسابی طرف است. یک آدم چیزخوان چیزفهم با فرهنگ که آدم دلش می خواهد رفیقش باشد و پزش را بدهد.
زیاد حرف نزنید
حالا گیریم سه ساعت وقت گذاشته اید و خبر خوانده اید و اسم حفظ کرده اید، خیلی هم خوب، اما دلیلی ندارد همه را یک جا بریزید بیرون. یکهو دیدی طرف خودش آدم حسابی بود و رویتان زیادی حساب باز کرد و حرف را به جاهایی برد که از آن بی خبرید و اصلا به گوشتان هم نخورده.
آن وقت لحظه ای است که آرزو می کنید کاش دهان باز نکرده بودید. ضمنا بیرون ریختن اطلاعات هر چقدر هم واقعا آدم چیز بلدی باشید، شنونده را دچار تهوع می کند. آدم هایی که زیاد اطلاعات بیرون می ریزند آدم های پرمدعایی به نظر می رسند که فقط به دنبال یک گوشند.
شما ممکن است از نظر آنها یک خودشیفته اساسی به حساب بیایید و غیر از آدم هایی که جرات و جسارت پس زدن ندارند، کس دیگری دلیل نبیند بهتان حال بدهد و تبدیل به گوش مفت شود تا شما خودتان را اثبات کنید. همین که هر از گاهی یک جمله به موقع ادا کنید تا آدم ها گمان کنند یا بدانند شما هم چیز حالی تان است، کافی است. تازه اینطوری مرموزتر و مطلع تر و افتاده تر از آنچه هستید به نظر می رسید و جذابیت تان از آدمی که فقط چیزدان است بیشتر می شود.
آرام و شمرده حرف بزنید
اعتماد به نفس زیادی آدم ها را می ترساند. آدم هایی که زیاد بلند حرف می زنند، زیادی با اعتماد به نفس به نظر می رسند و بقیه گاهی از این همه انرژی شان می ترسند؛ آن هم در برخورد اول. آدم ها از اینکه از همان اول خودشان را ضعیف تر ببینند گریزانند ضمن اینکه با صدای بلند ممکن است منبع آلودگی صوتی و پرخاشگر هم به نظر برسید.
با تنی متوسط حرف بزنید و شمرده. این تن و این لحن، به شما قیافه آدم حسابی ها را می دهد، جوری که پدر و مادرتان شما را که ببینند باورشان نمی شود شما همان پسر/ دختری هستید که هزار بار سر سفره باید به او تذکر می دادند ملچ و مولوچ راه نیندازد و در خیابان شلنگ تخته نرود. به هر حال مجبورید وانمود کنید. خدا را چه دیدید، شاید اینقدر در این نقش فرو رفتید که اصلا همین مدلی شدید.
جمله تان را به سوال ختم کنید
درست است که این روزهای اول همه ذوق و شوق دارند و در اندرونشان مجلس عروسی برپاست اما معمولا همه می خواهند خودشان را آرام نشان دهند و هیجانشان را بروز ندهند. راستش کمی هم می ترسند. باید خودتان را آماده کنید که اگر طرف فک و دهانش یخ زده بود، چکشتان را درآورید و یخش را بشکنید.
برای به سر ذوق آوردن طرف خوب است وقتی حرفی زدید، بعد نظر او را راجع به آن مساله بپرسید. اینطوری حرف به بن بست نمی خورد و به هر حال طرف مجبور است لااقل دو کلمه جواب بدهد و خرد خرد موتورش راه بیفتد. گیر سه پیچ ندهید اما مجبورید تا وقتی حس نکردید طرف را اذیت می کنید یا بی علاقگی اش برای جواب دادن به شما برایتان روشن نشده سوال های مختلف طرح کنید.
در جواب هایش بگردید دنبال یک چیز تاییدی و یک چیز سوالی؛ مثلا اگر پرسیدید کجایی است و با یک کلمه جواب داد، اگر نمی دانید آن شهر کجاست بپرسید که مال کدام استان است و ویژگی هایش چیست. گرمسیر است، سردسیر است یا چه. البته قبلش تاکید کنید که جغرافیتان ضعیف است تا طرف فکر نکند می خواهید به او بفهمانید از پشت کوه آمده و معلوم نیست شهرش کجای نقشه هست! اول هر آشنایی سرشار از سوء تفاهم است اما یادتان باشد اگر هی پشت سر هم سوال کنید، می شوید عین این بازجوها و به احتمال زیاد طرف پشتش را به شما می کند.
به طرفتان حالِ بودن بدهید
آدم ها از اینکه دیده شوند لذت می برند. یکی از راه های اساسی در تشویق طرف به داشتن ارتباط این است که طرف احساس کند برایش احترام و ارزش قائلید و قبولش دارید. شما به او کمی از آن چیزی بدهید که دلش می خواهد. احترام و حس بودن. دلتان نمی آید نه؟ می خواهید فقط خودتان دیده شوید و طرف برایش مسلم شود که شما از او بهترید؟ راهتان را بکشید و بروید.
نه اینجا و نه هیچ کجای دیگر جایی ندارید. باید همان چیزی که دلتان می خواهد بگیرید، به دیگران بدهید اما شلوغ هم نکنید و خودتان را برای اینکه طرف احساس مهم بودن بکند زیر پایش له نکنید. یادتان باشد کلا دور دور توهم است و آدم هایی که زود وهم برشان می دارد زیادند.
اگر دیدی طرف قیافه گرفت و خودش را زیادی جدی گرفت می توانید پشتتان را به او بکنید و بروید! اگر نه، بگذارید از خودش و از عقاید و خواسته هایش بگوید. بعد هر از گاهی اسمش را در طول مکالمه صدا بزنید. با پسوند یا پیشوند جان یا خانم یا آقا. مثلا سارا جان یا سارا خانم. اگر حرف هایش خیلی چرند بود، قبل از مخالفت کردن یک جمله در حرف هایش که با آن بیشتر موافقید، پیدا کنید و بگویید که این بخش از حرف هایش را قبول دارید اما ...
برای شروع
- زبان بدنتان را رعایت کنید. بیهوده وضعیت دفاعی نگیرید یا صمیمت بیش از حد نشان ندهید. دست به سینه بودن و یک پا را روی پای دیگر انداختن بیانگر وضعیت دفاعی است. دست ها و پاهای آزاد، نشان دهنده علاقه شما به شنیدن حرف های طرف مقابل است.
- لبخند بزنید. لبخند جهانی ترین سیگنال برقراری ارتباط است.
- حرفی که در ابتدا می گویید خیلی مهم نیست، مهم این است که طرف مقابل تشویق به پاسخگویی شود.
- خیلی مات صحبت های طرف مقابل نشوید.
- یادتان باشد آدم ها اول ارتباط کلاس الکی می گذارند، این یک قانون است. در این شرایط کمی دل و جرات به کمک می آید.
برای شکستن سکوت
- با پرسیدن یک سوال شروع کنید: این طرف ها رستوران خوب سراغ دارید؟
- از وقایع روزمره و اخبار روز حرف بزنید.
- فعل «می بینم» استفاده کنید، مثلا: می بینم که دارید کتاب راز داوینچی می خوانید.
- شباهت های بین خودتان را شناسایی کنید و از آنها صحبت کنید.
- از چیزی مربوط به طرف مقابل مثل بوی عطرش یا تناسب رنگ های لباس هایش تعریف کنید.
برای حرف زدن
- سوال بپرسید. این سوالات می توانند حتی الکی باشند.
- درباره خودتان صحبت کنید. در مورد علاقه مندی ها و اتفاقات جالب زندگی تان که فکر می کنید برای دیگران جذاب است حرف بزنید. این کار برای زمانی که در شروع یک گفت و گو ناگهان ذهن آدم خالی می شود قابل استفاده است. این کار در سه سطح انجام می شود:
- در سطح اول، اطلاعاتی مثل شغل، آخرین مسافرت، تجربه خنده دار و مواردی از این قبیل را با طرف مقابل در میان می گذارید.
- در سطح دوم و پیشرفته تر از باورها، احساسات و نیازهای گذشته و آینده تان مثل نظرتان درباره اوضاع روز، آرزوها، مشکلات قدیمی ... با او صحبت می کنید.
- در سطح سه احساسات و نیازها و باورهایتان نسبت به طرف مقابل را بیان می کنی. نظرتان را در مورد طرف مقابل می گویید و خواسته تان را هم اعلام می کنید. اگر خواسته تان را خیلی واضح نگویید، طرف مقابل گیج می شود.
کسی نمی داند شما تا این لحظه آدم گوشه گیری بوده اید یا نچسب، خودشیفته ای یا هر چی. بنابراین می توانید از این موقعیت استفاده کنید تا ویژگی های منفی را کنار بگذارید. ضعف های سابق را بی خیال شوید و تبدیل به کسی شوید که سری در سرها دارد و آدم های زیادی دلشان می خواهد با او ارتباط داشته باشند.
چه کنیم؟ سر صحبت را با دوستان جدید باز کنید. شما باید آدم های خودتان را پیدا کنید. اگر دست نجنبانید از قافله عقب می مانید. باید از همان لحظه ورود به جایی مثل دانشگاه یا خوابگاه که لازمه اش زندگی جمعی است، برای خودتان پی رفقایی که با شخصیت و منش شما جور دربیایند باشید.
حتی اگر دوستی را فقط برای تقلب آخر ترمش بخواهید، باز هم باید از همین حالا اقدام کنید و متقلبین را بشناسید که در امتحان سرتان بی کلاه نماند. یا اگر از آن آدم هایی هستید که در چند دقیقه تنفس بین دو کلاس می خواهید بی حرف فقط پایه ساندویچ خوردن داشته باشید، هم.
به هر دلیلی آدم ها احتیاج به همراه و دوست دارند و برای پیدا کردنش همین امروز و همین الان باید اقدام کنید. درست روز اول و هفته اول و ماه اول. پس آماده باشید تا با راه های جلو رفتن و سر حرف را باز کردن و اثر گذاشتن آشنا شوید.
کم، آرام و گزیده گوی ...
گاهی وقت ها بهترین کار این است که آدم کلا کاری نکند. گاهی باید آدم شکارچی نباشد، شکار باشد. بازی ارتباط را که درست بچینید، نیاز چندانی به جلب توجه و بند کردن آدم های دوست داشتنی اطرافتان ندارید. شما باید:
آپدیت باشید
اگر نقشه تان را کشیده اید و می خواهید برای خودتان رفیق پیدا کنید، لازم است علاوه بر جذابیت های ظاهری به چیزهای دیگری هم توجه کنید. پس قبل از قرار گرفتن در موقعیت خودتان را آماده و مجهز کنید.
آرشیو یک هفته گذشته اخبار را ببینید که اگر لازم شد از آنها استفاده کنید. از آن بهتر اینکه در زمینه ای که سرگرمی تان است و به آن علاقه دارید اطلاعاتی جمع کنید؛ مثلا اگر به ادبیات علاقه مندید تا قبل از شورع ترم چند کتاب معروف یا جدید بخوانید، راجع به نویسنده اش کمی تحقیق کنید و چندتایی از عنوان کتاب ها را به خاطر بسپارید.
چک کنید ببینید امسال نوبل ادبیات را کی گرفته و بعدا به موقع و به جا بپرسید: راستی از این نویسندهه که امسال نوبل گرفت چیزی خوندنی؟ برای احتیاط نام برنده دو سال قبل را هم حفظ کنید. حالا طرفتان آچمز شده و گمان می کند با یک آدم حسابی طرف است. یک آدم چیزخوان چیزفهم با فرهنگ که آدم دلش می خواهد رفیقش باشد و پزش را بدهد.
زیاد حرف نزنید
حالا گیریم سه ساعت وقت گذاشته اید و خبر خوانده اید و اسم حفظ کرده اید، خیلی هم خوب، اما دلیلی ندارد همه را یک جا بریزید بیرون. یکهو دیدی طرف خودش آدم حسابی بود و رویتان زیادی حساب باز کرد و حرف را به جاهایی برد که از آن بی خبرید و اصلا به گوشتان هم نخورده.
آن وقت لحظه ای است که آرزو می کنید کاش دهان باز نکرده بودید. ضمنا بیرون ریختن اطلاعات هر چقدر هم واقعا آدم چیز بلدی باشید، شنونده را دچار تهوع می کند. آدم هایی که زیاد اطلاعات بیرون می ریزند آدم های پرمدعایی به نظر می رسند که فقط به دنبال یک گوشند.
آرام و شمرده حرف بزنید
اعتماد به نفس زیادی آدم ها را می ترساند. آدم هایی که زیاد بلند حرف می زنند، زیادی با اعتماد به نفس به نظر می رسند و بقیه گاهی از این همه انرژی شان می ترسند؛ آن هم در برخورد اول. آدم ها از اینکه از همان اول خودشان را ضعیف تر ببینند گریزانند ضمن اینکه با صدای بلند ممکن است منبع آلودگی صوتی و پرخاشگر هم به نظر برسید.
با تنی متوسط حرف بزنید و شمرده. این تن و این لحن، به شما قیافه آدم حسابی ها را می دهد، جوری که پدر و مادرتان شما را که ببینند باورشان نمی شود شما همان پسر/ دختری هستید که هزار بار سر سفره باید به او تذکر می دادند ملچ و مولوچ راه نیندازد و در خیابان شلنگ تخته نرود. به هر حال مجبورید وانمود کنید. خدا را چه دیدید، شاید اینقدر در این نقش فرو رفتید که اصلا همین مدلی شدید.
جمله تان را به سوال ختم کنید
درست است که این روزهای اول همه ذوق و شوق دارند و در اندرونشان مجلس عروسی برپاست اما معمولا همه می خواهند خودشان را آرام نشان دهند و هیجانشان را بروز ندهند. راستش کمی هم می ترسند. باید خودتان را آماده کنید که اگر طرف فک و دهانش یخ زده بود، چکشتان را درآورید و یخش را بشکنید.
برای به سر ذوق آوردن طرف خوب است وقتی حرفی زدید، بعد نظر او را راجع به آن مساله بپرسید. اینطوری حرف به بن بست نمی خورد و به هر حال طرف مجبور است لااقل دو کلمه جواب بدهد و خرد خرد موتورش راه بیفتد. گیر سه پیچ ندهید اما مجبورید تا وقتی حس نکردید طرف را اذیت می کنید یا بی علاقگی اش برای جواب دادن به شما برایتان روشن نشده سوال های مختلف طرح کنید.
در جواب هایش بگردید دنبال یک چیز تاییدی و یک چیز سوالی؛ مثلا اگر پرسیدید کجایی است و با یک کلمه جواب داد، اگر نمی دانید آن شهر کجاست بپرسید که مال کدام استان است و ویژگی هایش چیست. گرمسیر است، سردسیر است یا چه. البته قبلش تاکید کنید که جغرافیتان ضعیف است تا طرف فکر نکند می خواهید به او بفهمانید از پشت کوه آمده و معلوم نیست شهرش کجای نقشه هست! اول هر آشنایی سرشار از سوء تفاهم است اما یادتان باشد اگر هی پشت سر هم سوال کنید، می شوید عین این بازجوها و به احتمال زیاد طرف پشتش را به شما می کند.
به طرفتان حالِ بودن بدهید
آدم ها از اینکه دیده شوند لذت می برند. یکی از راه های اساسی در تشویق طرف به داشتن ارتباط این است که طرف احساس کند برایش احترام و ارزش قائلید و قبولش دارید. شما به او کمی از آن چیزی بدهید که دلش می خواهد. احترام و حس بودن. دلتان نمی آید نه؟ می خواهید فقط خودتان دیده شوید و طرف برایش مسلم شود که شما از او بهترید؟ راهتان را بکشید و بروید.
نه اینجا و نه هیچ کجای دیگر جایی ندارید. باید همان چیزی که دلتان می خواهد بگیرید، به دیگران بدهید اما شلوغ هم نکنید و خودتان را برای اینکه طرف احساس مهم بودن بکند زیر پایش له نکنید. یادتان باشد کلا دور دور توهم است و آدم هایی که زود وهم برشان می دارد زیادند.
اگر دیدی طرف قیافه گرفت و خودش را زیادی جدی گرفت می توانید پشتتان را به او بکنید و بروید! اگر نه، بگذارید از خودش و از عقاید و خواسته هایش بگوید. بعد هر از گاهی اسمش را در طول مکالمه صدا بزنید. با پسوند یا پیشوند جان یا خانم یا آقا. مثلا سارا جان یا سارا خانم. اگر حرف هایش خیلی چرند بود، قبل از مخالفت کردن یک جمله در حرف هایش که با آن بیشتر موافقید، پیدا کنید و بگویید که این بخش از حرف هایش را قبول دارید اما ...
برای شروع
- زبان بدنتان را رعایت کنید. بیهوده وضعیت دفاعی نگیرید یا صمیمت بیش از حد نشان ندهید. دست به سینه بودن و یک پا را روی پای دیگر انداختن بیانگر وضعیت دفاعی است. دست ها و پاهای آزاد، نشان دهنده علاقه شما به شنیدن حرف های طرف مقابل است.
- لبخند بزنید. لبخند جهانی ترین سیگنال برقراری ارتباط است.
- حرفی که در ابتدا می گویید خیلی مهم نیست، مهم این است که طرف مقابل تشویق به پاسخگویی شود.
- خیلی مات صحبت های طرف مقابل نشوید.
- یادتان باشد آدم ها اول ارتباط کلاس الکی می گذارند، این یک قانون است. در این شرایط کمی دل و جرات به کمک می آید.
برای شکستن سکوت
- با پرسیدن یک سوال شروع کنید: این طرف ها رستوران خوب سراغ دارید؟
- از وقایع روزمره و اخبار روز حرف بزنید.
- فعل «می بینم» استفاده کنید، مثلا: می بینم که دارید کتاب راز داوینچی می خوانید.
- شباهت های بین خودتان را شناسایی کنید و از آنها صحبت کنید.
- از چیزی مربوط به طرف مقابل مثل بوی عطرش یا تناسب رنگ های لباس هایش تعریف کنید.
برای حرف زدن
- سوال بپرسید. این سوالات می توانند حتی الکی باشند.
- درباره خودتان صحبت کنید. در مورد علاقه مندی ها و اتفاقات جالب زندگی تان که فکر می کنید برای دیگران جذاب است حرف بزنید. این کار برای زمانی که در شروع یک گفت و گو ناگهان ذهن آدم خالی می شود قابل استفاده است. این کار در سه سطح انجام می شود:
- در سطح اول، اطلاعاتی مثل شغل، آخرین مسافرت، تجربه خنده دار و مواردی از این قبیل را با طرف مقابل در میان می گذارید.
- در سطح دوم و پیشرفته تر از باورها، احساسات و نیازهای گذشته و آینده تان مثل نظرتان درباره اوضاع روز، آرزوها، مشکلات قدیمی ... با او صحبت می کنید.
- در سطح سه احساسات و نیازها و باورهایتان نسبت به طرف مقابل را بیان می کنی. نظرتان را در مورد طرف مقابل می گویید و خواسته تان را هم اعلام می کنید. اگر خواسته تان را خیلی واضح نگویید، طرف مقابل گیج می شود.
همسر عزيزم به من نچسـب!
گاهی از این طرف بام میافتید و گاهی از آن طرف. گاهی میگذارید که همسرتان شما را در بند خود بکند و گاهی هم از ترس زندانی شدن، کیلومترها از او فاصله میگیرید. گاهی عشق و دلبستگی را با وابستگی اشتباه میگیرید و گاهی هم جای استقلال را با فاصله گرفتن و دور شدن عوض میکنید. به شما حق میدهیم که در آغاز راه یكسری اصول را ندانید اما اگر بخواهید خوشبخت ادامه دهید و خوشبخت بمانید، باید خیلی زود نقطه تعادل زندگیتان را پیدا کنید. شما باید بدانید که کجای این رابطه قرار دارید و همسرتان هم کجا نشسته است. زندگی مشترک، نه میدان جنگ است و نه جای مسابقه. پس نه سعی کنید که خودتان را مثل یک قربانی شکستخورده ببینید و نه اینکه از او در ذهنتان چنین حریفی بسازید.
میترسید بگذارد و برود؟
دوست دارید او را به خودتان زنجیر کنید. فکر میکنید اگر مدام مراقبش باشید تا ابد با شما میماند. بزرگترین ترس زندگیتان این است که روزی چشمش جای دیگری بیفتد و دیگر شما را نبیند و نخواهد. ترس از اینکه از دستش بدهید. ترس از اینکه تنها شوید و دیگر هیچکس شما را نخواهد. همین ترسها باعث میشود تا بخواهید او را از سادهترین آزادیهایش محروم کنید. دوست دارید در مهمانیها به او بچسبید و از اینکه بدون شما بخواهد پایش را بیرون از خانه بگذارد کلافه میشوید. آنقدر دوست دارید که او فقط و فقط برای شما باشد که دلتان میخواهد در خانه حبسش کنید و نگذارید آفتاب و مهتاب ببیند.
این نشانهها را دارید؟
اگر شما به بهانه عشق یا ترس از تنهایی، محدودیتهای عجیب و غریبی برای شریک زندگیتان وضع میکنید و همیشه از اینکه او را از دست بدهید میترسید، باید بگوییم که به جای عاشق بودن، شما درگیر وابستگی شدهاید؛ وابستگیای که میتواند زندگیتان را از هم بپاشد.
بگذارید زندگیاش را بکند
از کنار او بودن لذت ببرید اما بدانید مثل هر آدمی، به لحظاتی احتیاج دارد که در آنها بدون حضور شما وقت بگذراند. لحظات بودن با دوستان، فوتبال دیدن، گپ زدن در مهمانی و زمان های دیگری که مثل روزهای قبل از ازدواج، بدون شما آنها را تجربه میکند. حتی گاهی نیاز دارد تنها در خیابان قدم بزند و حتی بدون مزاحمت، چرت بزند!
دوست دارید در هر دقیقه هزار بار بگویید که دوستش دارید. اصلا این حس دوست داشتن آنقدر در وجودتان شعلهور است که نمیتوانید حتی برای یک روز هم که شده، آن را تنها در عملتان بروز دهید و به زبان نیاورید. برای نشان دادن این حس، هر نیمساعت یکبار برایش چند پیام میفرستید و 6-5 باری هم در ساعات کاری، تلفنی حالش را میپرسید تا او را مطمئن کنید که عاشقش هستید. محال است که هر هفته یک کادو از شما دریافت نکند یا دستهدسته گل از شما تحویل نگیرد. روز تولدش را به یک روز خارقالعاده بدل میکنید و سرتاپای خانه را گل میریزید تا بداند که برای شما یک آدم خاص است.
این نشانهها را دارید؟
اگر نمیتوانید هیجان عشقتان را مهار کنید و در عین عاشق بودن و رمانتیک بودن، مثل یک آدم عادی زندگی کنید، پس وابستگی را با عشق اشتباه گرفتهاید. در به کار بردن این ترفندها اغراق نکنید و آنها را هم به نوعی روزمرگی که دیر یا زود کسالتآور میشود تبدیل نکنید.
به اندازه لازم و کافی عاشق باشید
همه میدانند که عاشقش هستید. برای تولدش از مدتها قبل برنامهریزی میکنید و گاهی بیبهانه با یک هدیه کوچک وارد خانه میشوید.
او شریک واقعی زندگی شماست؛ در شادی و غم، در آرامش و سختی، در سلامت و بیماری. گاهی با کمی هیجان به وجدش میآورید اما در کنارش، آرامش یک زندگی کاملا عادی را هم دارید.
حریم خصوصی در زندگی مشترک برایتان معنایی ندارد. از همان لحظهای که پیمان مشترکتان را بستید، گمان میکنید که باید همه چیز مثل بلور شفاف باشد و او حتی در افکارش هم شما را راه دهد. رمزهای کاربریاش را گاهی با مهربانی و اگر لازم شود با قهر، بحث و خشونت میگیرید و هرازگاهی به حسابهای کاربریاش سرک میکشید تا مطمئن شوید که شهر در امن و امان است. با آمدن هر پیامک به سمت تلفن همراهش میدوید و اگر کوچکترین مقاومتی کند، بدترین فکرها به ذهنتان راه پیدا میکند. گاهی سر زده به محیط کارش میروید و گاهی سری به کیف و وسایل شخصیاش میزنید.
این نشانهها را دارید؟
اگر فکر میکنید تنها با نظارت شماست که این زندگی دوام پیدا میکند، باید در مورد تفکراتتان جدی تجدید نظر کنید. شما میگویید که باید نگرانیهایتان را درک کند اما او حس میکند که در این زندگی، حریم خصوصیاش و هویتش را از دست داده است.
عشق، فاصله و زندگی
برای اینکه یک عاشق واقعی باشید، نیازی به چنین توهماتی ندارید. در زندگی مشترک شما، اصل بر صداقت است و این پیشفرض را دارید که اگر روزی این اصل خدشهدار شد، واکنش مناسب را نشان خواهم داد. خوب میدانید که حق ندارید قبل از آنکه چیزی ببینید، با گرفتن حریم خصوصی همسرتان، او را نسبت به خود بدبین و پرکینه کنید.
وقتی که خسته از کار برمیگردد، به پیشوازش نمیروید. فکر میکنید آدمها به همین سادگی پررو میشوند و البته گمان میکنید که آنقدر جای پای عشقتان محکم است که دیگر نیازی به این تشریفات ندارید. به خودتان میگویید مگر من کارگر اختصاصی او هستم که غذای امشب را بار بگذارم و دلیلی ندارد که از خواب نیمروزیام صرفنظر کنم و قبل از آمدنش چای درست كنم. تنها چیزی که به آن فکر میکنید، روشن کردن چنین تکلیفهایی است و گمان میکنید که او نهتنها باید کارهای مربوط به خودش را انجام دهد، بلکه باید جور شما را هم بکشد و فقط از این راه است که نمیگذارید «دور بردارد!»
این نشانهها را دارید؟
در یک زندگی متعادل، آدمها پابهپای هم پیش میروند و اگر قدمی برمیدارند، آن را با لذت به زندگی مشترکشان تقدیم میکنند. در چنین زندگیای افراد گمان نمیکنند که همیشه در معرض سوءاستفاده هستند و با جان و دل به عشقشان و زندگیشان رسیدگی میکنند.
حسابرس خوبی باشید
میدانید زندگی حساب و کتاب دارد و تمام بار آن را روی دوش خودتان نمیاندازید اما در عین حال، سهم او را هم از این زندگی نادیده نمیگیرید. میدانید که او هم مثل شما میتواند گاهی خسته، بیحوصله یا بیمار باشد. انتظاراتی از او دارید که خودتان هم از عهده برآورده کردنشان برمیآیید و هیچوقت برای کوبیدن میختان باری بیشتر از توانش روی دوشش نمیگذارید.
فکر میکنید کیف پول شماست؟
به ازدواج به عنوان ابزاری برای ارتقای سطح زندگیتان نگاه میکنید. گمان میکنید هرکه طاووس میخواهد باید جور هندوستان را هم بکشد و فکر میکنید حالا که لطف کردهاید و بله را گفتهاید، نباید حسرت چیز دیگری به دلتان بماند. وقتی به شکست مالی میرسد، ناامید میشوید و در ذهنتان فکر میکنید که چرا با چنین انتخابی، خودتان را به دردسر انداختهاید. گمان میکنید هیچ مسئولیتی در قبال حساب و کتاب زندگی ندارید و اگر هم چند ریالی پول به دستتان برسد، به عنوان دارایی شخصیتان روی آن حساب میکنید. از نظر شما آنچه او دارد متعلق به شماست و آنچه شما دارید هم متعلق به خودتان است.
این نشانهها را دارید؟
اگر بخواهید در زندگی مشترکتان مدام حق و وظیفه تعریف کنید و تنها از طرف مقابلتان انتظار داشته باشید به جایی نمیرسید. اگر یکسری مسئولیتها را تنها به او واگذار میکنید، باید این واقعیت را بپذیرید که برخی مسئولیتها هم تنها برعهده شماست.
جیب و مسئولیتهای مشترک
محدوده خودتان را میدانید و او هم میداند که تا کجا باید از شما و خودش انتظار داشته باشد. بدون آنکه او را در عمل انجام شده قراردهید، قبل از ازدواج تعیین کردهاید که مسئولیتهای مالی و سایر مسئولیتها بر عهده کدامتان است، اما در عین این مرزبندیها، هدف اصلی شما منافع مشترکتان است و همانطور که به فکر منافع او هستید، به فکر خودتان هستید.
فکر میکنید حالا که وارد یک وادی مشترک شدهاید، باید خودتان را فراموش کنید و عنان زندگی را به دست کسی بسپارید که از شما قدرتمندتر یا باهوشتر است. گمان میکنید که او مرد خانه است و میتواند شما را مدیریت کند. او برایتان تصمیم میگیرد که کار کنید یا درس بخوانید. او تصمیم میگیرد که موهایتان را چه مدلی بزنید یا لباس چه رنگی بخرید. او بر تمام زندگی شما تسلط دارد و شما از بیشتر کردن قدرتش لذت میبرید و آرامش میگیرید. از نظر شما اقتدار او باعث آرامش بیشترتان میشود و از اینکه مسئولیتی در قبال او و زندگیتان نداشته باشید، لذت میبرید.
این نشانهها را دارید؟
شاید با هیجانی که در آغاز زندگی دارید، بتوانید این وضعیت را تحمل کنید اما به مرور دلتان برای خودتان و استقلالتان تنگ میشود. اگر میخواهید خوشبختیتان ادامه پیدا کند، خودتان و استقلالتان را فراموش نکنید و جایگاهتان را به عنوان یک فرد مستقل نادیده نگیرید.
خودتان هستید؟
خودرای نیستید و نظر او را در همه ابعاد مورد توجه قرار میدهید اما عقایدتان هم برایتان با ارزش است و بهخاطر دیگران اصولتان را کنار نمیگذارید. میدانید که باید استقلال مالی، عقیدتی و شخصیتی داشته باشید. شما این استقلال را با زور به دست نمیآورید بلکه در جریان زندگی آن را به یک اصل تبدیل میکنید.
میترسید بگذارد و برود؟
دوست دارید او را به خودتان زنجیر کنید. فکر میکنید اگر مدام مراقبش باشید تا ابد با شما میماند. بزرگترین ترس زندگیتان این است که روزی چشمش جای دیگری بیفتد و دیگر شما را نبیند و نخواهد. ترس از اینکه از دستش بدهید. ترس از اینکه تنها شوید و دیگر هیچکس شما را نخواهد. همین ترسها باعث میشود تا بخواهید او را از سادهترین آزادیهایش محروم کنید. دوست دارید در مهمانیها به او بچسبید و از اینکه بدون شما بخواهد پایش را بیرون از خانه بگذارد کلافه میشوید. آنقدر دوست دارید که او فقط و فقط برای شما باشد که دلتان میخواهد در خانه حبسش کنید و نگذارید آفتاب و مهتاب ببیند.
این نشانهها را دارید؟
اگر شما به بهانه عشق یا ترس از تنهایی، محدودیتهای عجیب و غریبی برای شریک زندگیتان وضع میکنید و همیشه از اینکه او را از دست بدهید میترسید، باید بگوییم که به جای عاشق بودن، شما درگیر وابستگی شدهاید؛ وابستگیای که میتواند زندگیتان را از هم بپاشد.
بگذارید زندگیاش را بکند
از کنار او بودن لذت ببرید اما بدانید مثل هر آدمی، به لحظاتی احتیاج دارد که در آنها بدون حضور شما وقت بگذراند. لحظات بودن با دوستان، فوتبال دیدن، گپ زدن در مهمانی و زمان های دیگری که مثل روزهای قبل از ازدواج، بدون شما آنها را تجربه میکند. حتی گاهی نیاز دارد تنها در خیابان قدم بزند و حتی بدون مزاحمت، چرت بزند!
2 دقیقه یکبار با او تماس میگیرید؟
دوست دارید در هر دقیقه هزار بار بگویید که دوستش دارید. اصلا این حس دوست داشتن آنقدر در وجودتان شعلهور است که نمیتوانید حتی برای یک روز هم که شده، آن را تنها در عملتان بروز دهید و به زبان نیاورید. برای نشان دادن این حس، هر نیمساعت یکبار برایش چند پیام میفرستید و 6-5 باری هم در ساعات کاری، تلفنی حالش را میپرسید تا او را مطمئن کنید که عاشقش هستید. محال است که هر هفته یک کادو از شما دریافت نکند یا دستهدسته گل از شما تحویل نگیرد. روز تولدش را به یک روز خارقالعاده بدل میکنید و سرتاپای خانه را گل میریزید تا بداند که برای شما یک آدم خاص است.
این نشانهها را دارید؟
اگر نمیتوانید هیجان عشقتان را مهار کنید و در عین عاشق بودن و رمانتیک بودن، مثل یک آدم عادی زندگی کنید، پس وابستگی را با عشق اشتباه گرفتهاید. در به کار بردن این ترفندها اغراق نکنید و آنها را هم به نوعی روزمرگی که دیر یا زود کسالتآور میشود تبدیل نکنید.
به اندازه لازم و کافی عاشق باشید
همه میدانند که عاشقش هستید. برای تولدش از مدتها قبل برنامهریزی میکنید و گاهی بیبهانه با یک هدیه کوچک وارد خانه میشوید.
او شریک واقعی زندگی شماست؛ در شادی و غم، در آرامش و سختی، در سلامت و بیماری. گاهی با کمی هیجان به وجدش میآورید اما در کنارش، آرامش یک زندگی کاملا عادی را هم دارید.
دنیای او دنیای شماست؟
حریم خصوصی در زندگی مشترک برایتان معنایی ندارد. از همان لحظهای که پیمان مشترکتان را بستید، گمان میکنید که باید همه چیز مثل بلور شفاف باشد و او حتی در افکارش هم شما را راه دهد. رمزهای کاربریاش را گاهی با مهربانی و اگر لازم شود با قهر، بحث و خشونت میگیرید و هرازگاهی به حسابهای کاربریاش سرک میکشید تا مطمئن شوید که شهر در امن و امان است. با آمدن هر پیامک به سمت تلفن همراهش میدوید و اگر کوچکترین مقاومتی کند، بدترین فکرها به ذهنتان راه پیدا میکند. گاهی سر زده به محیط کارش میروید و گاهی سری به کیف و وسایل شخصیاش میزنید.
این نشانهها را دارید؟
اگر فکر میکنید تنها با نظارت شماست که این زندگی دوام پیدا میکند، باید در مورد تفکراتتان جدی تجدید نظر کنید. شما میگویید که باید نگرانیهایتان را درک کند اما او حس میکند که در این زندگی، حریم خصوصیاش و هویتش را از دست داده است.
عشق، فاصله و زندگی
برای اینکه یک عاشق واقعی باشید، نیازی به چنین توهماتی ندارید. در زندگی مشترک شما، اصل بر صداقت است و این پیشفرض را دارید که اگر روزی این اصل خدشهدار شد، واکنش مناسب را نشان خواهم داد. خوب میدانید که حق ندارید قبل از آنکه چیزی ببینید، با گرفتن حریم خصوصی همسرتان، او را نسبت به خود بدبین و پرکینه کنید.
میترسید پررو شود؟
وقتی که خسته از کار برمیگردد، به پیشوازش نمیروید. فکر میکنید آدمها به همین سادگی پررو میشوند و البته گمان میکنید که آنقدر جای پای عشقتان محکم است که دیگر نیازی به این تشریفات ندارید. به خودتان میگویید مگر من کارگر اختصاصی او هستم که غذای امشب را بار بگذارم و دلیلی ندارد که از خواب نیمروزیام صرفنظر کنم و قبل از آمدنش چای درست كنم. تنها چیزی که به آن فکر میکنید، روشن کردن چنین تکلیفهایی است و گمان میکنید که او نهتنها باید کارهای مربوط به خودش را انجام دهد، بلکه باید جور شما را هم بکشد و فقط از این راه است که نمیگذارید «دور بردارد!»
این نشانهها را دارید؟
در یک زندگی متعادل، آدمها پابهپای هم پیش میروند و اگر قدمی برمیدارند، آن را با لذت به زندگی مشترکشان تقدیم میکنند. در چنین زندگیای افراد گمان نمیکنند که همیشه در معرض سوءاستفاده هستند و با جان و دل به عشقشان و زندگیشان رسیدگی میکنند.
حسابرس خوبی باشید
میدانید زندگی حساب و کتاب دارد و تمام بار آن را روی دوش خودتان نمیاندازید اما در عین حال، سهم او را هم از این زندگی نادیده نمیگیرید. میدانید که او هم مثل شما میتواند گاهی خسته، بیحوصله یا بیمار باشد. انتظاراتی از او دارید که خودتان هم از عهده برآورده کردنشان برمیآیید و هیچوقت برای کوبیدن میختان باری بیشتر از توانش روی دوشش نمیگذارید.
فکر میکنید کیف پول شماست؟
به ازدواج به عنوان ابزاری برای ارتقای سطح زندگیتان نگاه میکنید. گمان میکنید هرکه طاووس میخواهد باید جور هندوستان را هم بکشد و فکر میکنید حالا که لطف کردهاید و بله را گفتهاید، نباید حسرت چیز دیگری به دلتان بماند. وقتی به شکست مالی میرسد، ناامید میشوید و در ذهنتان فکر میکنید که چرا با چنین انتخابی، خودتان را به دردسر انداختهاید. گمان میکنید هیچ مسئولیتی در قبال حساب و کتاب زندگی ندارید و اگر هم چند ریالی پول به دستتان برسد، به عنوان دارایی شخصیتان روی آن حساب میکنید. از نظر شما آنچه او دارد متعلق به شماست و آنچه شما دارید هم متعلق به خودتان است.
این نشانهها را دارید؟
اگر بخواهید در زندگی مشترکتان مدام حق و وظیفه تعریف کنید و تنها از طرف مقابلتان انتظار داشته باشید به جایی نمیرسید. اگر یکسری مسئولیتها را تنها به او واگذار میکنید، باید این واقعیت را بپذیرید که برخی مسئولیتها هم تنها برعهده شماست.
جیب و مسئولیتهای مشترک
محدوده خودتان را میدانید و او هم میداند که تا کجا باید از شما و خودش انتظار داشته باشد. بدون آنکه او را در عمل انجام شده قراردهید، قبل از ازدواج تعیین کردهاید که مسئولیتهای مالی و سایر مسئولیتها بر عهده کدامتان است، اما در عین این مرزبندیها، هدف اصلی شما منافع مشترکتان است و همانطور که به فکر منافع او هستید، به فکر خودتان هستید.
اجازه میدهید به جای شما فکرکند؟
فکر میکنید حالا که وارد یک وادی مشترک شدهاید، باید خودتان را فراموش کنید و عنان زندگی را به دست کسی بسپارید که از شما قدرتمندتر یا باهوشتر است. گمان میکنید که او مرد خانه است و میتواند شما را مدیریت کند. او برایتان تصمیم میگیرد که کار کنید یا درس بخوانید. او تصمیم میگیرد که موهایتان را چه مدلی بزنید یا لباس چه رنگی بخرید. او بر تمام زندگی شما تسلط دارد و شما از بیشتر کردن قدرتش لذت میبرید و آرامش میگیرید. از نظر شما اقتدار او باعث آرامش بیشترتان میشود و از اینکه مسئولیتی در قبال او و زندگیتان نداشته باشید، لذت میبرید.
این نشانهها را دارید؟
شاید با هیجانی که در آغاز زندگی دارید، بتوانید این وضعیت را تحمل کنید اما به مرور دلتان برای خودتان و استقلالتان تنگ میشود. اگر میخواهید خوشبختیتان ادامه پیدا کند، خودتان و استقلالتان را فراموش نکنید و جایگاهتان را به عنوان یک فرد مستقل نادیده نگیرید.
خودتان هستید؟
خودرای نیستید و نظر او را در همه ابعاد مورد توجه قرار میدهید اما عقایدتان هم برایتان با ارزش است و بهخاطر دیگران اصولتان را کنار نمیگذارید. میدانید که باید استقلال مالی، عقیدتی و شخصیتی داشته باشید. شما این استقلال را با زور به دست نمیآورید بلکه در جریان زندگی آن را به یک اصل تبدیل میکنید.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 9:23 توسط لیلا مرادنژاد
|